در نهایت عشق ترسی نهفته است,
ترسی فراتر از وحشت تنهایی.
آهسته شکست با اولین سرمای نگاهت
آرام و بی صدا تر از
سقوط یک برگ
لالایی شب های تنهاییم باش
تا آرام در آغوشت
پیدا کنم آرامش خواب های گمشده ام را
نانواهای شهرمان
از غفلت فرهاد
زدند
جوش شیرین
لحظه های بودنم تو نبودی
و
لحظه های بودنت من
اینک هر دو پشت در پشت هم رو در روی سرنوشت ایستاده ایم,
در انتظار...
غافل از اینکه کمی دورتر مستی میرقصدو میداند که صبح دیگری در راه هست.
زندگی
گاه تند
گاه سرد
گاه ...
هرچه بود هرچه باشد
ایستاده ام.
هروز منتظر اتفاقی هستم که آن قدر غافلگیرم کند تا از این پراکندگی افکار رهایم سازد.
قلمی خواهم ساخت از جنس نور تا بر دل شبهای تنهاييم بنويسم : ..... و ديگر هيچ
يک روز
شايد يک روز
که آفتاب گيسوی نقره ای دماوند پير را نوازش ميکند
در يک غريو تندر بارانی
در يک نسيم نوازشگر بهار
يک روز
شايد
همراه پرواز پرستوی عاشقی
وازه لبخند به سرزمين سوخته من باز گردد
اميد کوبه در را بفشارد
و سپيدی جای تمامی اين سياهی ها را پر کند
آن روز بر مردگان نيز
سياه نخواهم پوشيد
حتی بر عزيزترينشان
نوشته شده از : پروانه اسکندری
واطان در جوانی ماهيگير بود
حالا ديگر دوست ندارد تور بيندازد در دريا
اجداد مادری واطان یونانی بوده اند
مادرش ملـــينا
ارتدکس مومنی بود
ملـــينا ميگفت:
جهان بالغ شده و ديگر مسيح بر صليب نيست
ملـــينا در يک سفر دريايی در مديترانه غرق شد
و چين هاي عميقی بر صورت واطان گذاشت
هنوز دايی يانيس از آتن نامه ميدهد
دايی يانيس می نويسد
هر موقع که بخاهه ميتوانی به وطنت برگردی
يک بار به او نوشت:
وطنم درياست...
...آنجا که مادرم گم شد
خانه ام قايق پدری ام....
پدر واطان ميگويند
يک ترک است
يک يهودی زاده
کنار مرمره.
يونس قايق های چوبی را تعمير می کند
يونس خيلی دقيق الوارهارا جفت ميکند
جندين بار که قايق ها را وارسی می کند
دست آخر
به دريانوردها و ماهيگيرها می گويد
طوفان نشانه هايش ثابت نمی ماند.
يونس کم حرف ميزند. چشمانش رنگ آب شده
واطان ديگر ماهيگيری نمی رود
اين روزها کنار هتل سورملی استامبول
سی دی می فروشد
کاسبی بدی نيست
آخر شبها هم پشت موزه پاتق دارد
جوانان با او راحتن
فرید علی بشری کارین سفورا
گاهی سفورا گیتارش را می آورد
آواز میخوانند
هر کس گفته خود را می خواند
میخندند
واطان خواسته های بسیار دارد
از دریا
از مادرش ملـــینا
از سفر
همه واطان را دوست دارند
همین حالا آنها لب مرمره جم شده اند
آخه امشب تولد کاترین هست
کاترین دختری شادیست
کاترین کمی فارسی بلد است
هنگام قتل عام ارامنه
اجداد کاترین به شمال ایران مهاجرت کردند
از ايران برای کارين نامه می آيد گاهی
امشب کارين نوزده ساله ميشود
جوانان برايش جشن گرفتند
ليلا کيک پخته است
بشری صليب کوچکی آورده
واطان برايش چند سی دی اورده
علی اما
برايش چند شاخه رز سرخ آورده
همه شادند
واطان ميخندد و می گويد:
کارين نگاه کن رز سرخ نشانه چيست
علی به سفورا اشاره ميکند
چرا معطلی
گيتار بزن دختر
گيتار بزن.
~~~»پرواز«~~~
آزادی :هر انسان با حفظ حقوق ديگران
بتواند شک کند
اشتباه کند
و بتواند حرف هايش را بزند
و به هر مقامی
چه سياسی چه مذهبی چه هنری چه ادبی
نــــــــــــــه
بگويد.

نوشته از کاغذ کاهی : فرهاد کرد
آن روز خواهد آمد.
روزی که فاضله ها کنار خواهد رفت
روزی که رو در رويش خواهم ايستاد و خواهم گفت : ...
ولی نه چيزی نمی گويم٫
چون
ديگر ديرست.
پس بگذار آن روز مثله هميشه در خيال بيايد
چون در خيالم همييشه هست و خواهد ماند.
نوشته از کاغذ کاهی : فرهاد کرد
امروز که در این دنیا میکشند٫ بدون دلیل افکاری را به دار می کشند ٫ بی هیچ دلیلی باید زنده بود٫
باید ایستاد تا همیشه٫ باید فریاد زد تا همیشه٫
هنوز فریاد می کشند٫ هنوز٫ نوشته اند دیروز باید خواند٫
می خوانند هنوز پس باید زنده بود. نوشته اند سهراب و صادق٫ پس باید خواند تا همیشه٫ باید ایستاد تا همیشه.
.
حکايت من٫
حکايت سنگ و خورشيد بود.

-----------------------------------------
زندگيم را در بازارچه يادش باختم.
ولی
اميدم هنوز باقيست٫
چون
هنوز چشمانی دارم که روزی به او بفروشم.
نوشته از کاغذ کاهی : فرهاد کرد
. قصه سنگ
بعد از شکسته شدن کشتی ام در دريای نگاهت٫
دوزخ بهشتم شد
پوچ زيستن را قبول کردم
و ديگر هيچ٫ سر فصلم شد
مرگ صبح اميدم را حس کردم
نوشته از کاغذ کاهی : فرهاد کرد
سالها بود پروانه دور شمع ميچرخيد
شمع چون ميدونست چيزی به اتمامش نمونده به پروانه گفت:
اگه يک روز من تموم شم چيکار ميکنی؟
پروانه با حسرت چرخی زد و خود را روی شعله شمع انداخت.
کسي نفهميد که دليل اين کاره پروانه به خاطر اين بود که اون لحظه جوابي نداشت به شمع بده
نوشته از کاغذ کاهی : فرهاد کرد
فرق من و تو ...
گفتی : عاشقمی / ميگفتم : دوستت دارم!
گفتی : اگه يک روز نبينمت می ميرم / ميگفتم : من فقط ناراحت ميشم ...
گفتی : من به جز تو به کسی فکر نميکنم/ميگفتم : اتفاقا من به خيليا فکر ميکنم !
گفتی : تا ابد تو قلب منی /ميگفتم: فعلا تو قلبم جا داری ...
گفتی :اگه بری با يکی ديگه٬ من خودمو ميکشم /ميگفتم : اما اگه تو بری ٬ من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم ...
گفتی : ...................................................................................
ميگفتم: .......
فکر کردی فرق ما ايناس؟
نه !
فرق ما اينه که تو دروغ می گفتی و من راستشو ميگفتم ....
نوشته شده توسط : فرهاد کرد
. ~~>افق<~~
خيال کردم که در ساحل با خدا قدم ميزنم
و در آسمان تصويری از زندگی خود را ديدم
در هر قسمت دو جای پا بود
يکی متعلق به من و ديگری به خدا
وقتی آخرين تصوير زندگيم را ديدم
به جای پا روی شن نگاه کردم
ديدم چندين زمان در زندگيم فقط يک جای پا بيشتر نيست
دريافتم که اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
برای رفع ابهام از خدا سئوال کرئم
خدايا فرمودی که اگر به تو ايمان بياورم هيچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت
ديدم که در سخترين لحظات زندگيم فقط يک جای پا بيشتر نيست
چرا در زمانی که بيشترين نياز به تو داشم٫ تنهايم گذاشتی
خدا فرمود : فرزند عزيزم
ترا دوست دارم و تنهايت نميگذارم
در مواقع سخت اگر يک جای پا بيشتر نيست
در آن لحظات ترا به دوش کشيدم.
. .... سراب ....
اميدم از نگاهش بود
ولی نگاهش با من نبود
در انتظارش هستم
انتظارم سرابی بيش نيست
به او ايمان دارم
قبله ام تو خاليست
پس تو را ميجويم ای خيال
چون در تو٫ نگاهش را دارم٫ و هم انتظارم بيهوده نيست و قبله ام٫ قبله ای کاذب نيست.
ياداشتی از کاغذ کاهی های: فرهاد کرد
. ~~~»پژواک«~~~
وقتي زير سيگاري ها را شستند و پاک کردند٫ ما سيگار کشيدن را ترک کرديم
٫وقتي به ما گفتند که کتاب مقدس٫ قمار کردن را از گنا هان شمردند٫ ما ورق ها را سوزاندیم٫
با نخستين نسخه ي سرزنش آميز يک طبيب٫ ما شرابخاري خوش شبها يمان را کنار گذاشتيم٫
و چون داستان دستگيري بي کسان و يتيمان را در ساده ترين آيه هاي مذهبي خوانديم٫ جيب هايمان را در دست اولين عابر فقير تکانديم٫
و جامه هايمان را به دومين عابر پياده بخشيديم٫
و شنيديم که گفتند: «خوشا به حال فروتنان و پرهيز کاران که شادي دنيا از آن ايشان است».
آنگاه٫ ابتدايي٫ بر هنه٫ تهي٫ غمگين و سلامت رفتيم تا از رودخانه بگذريم٫
رودخانه طغيان کرد و همه ی ما در آب فرورفتيم...
. ~~~>و ديگر هيچ...<~~~
اولين باری که عاشقت شدم يادته ؟
من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم .
من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پيله نزنی .
ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم .
تو هم از غصه دور خودت پيله بستی .
...
حالا دومين باره که عاشقت شدم
ولی حالا من هنوز يه کرم سيبم
و تو يه پروانه خوشگل
تو پر زدی و رفتی و من موندم و سيبايی که جايی برای خورده شدنشون نمونده .
از هر چی سيبه منتنفرم !!

. ~~~>>پوچی...<<~~~
ي
اداشتي از کاغذ کاهي هاي: فرهاد کرد